تبليغاتX
قصه های دلتنگی

تو یادگار من بودی

 

افسوس که نیستی تو پیشم

 

اینو بهت گفته بودم

 

نباشی دیوونه میشم

 

 

زود رفتی گلم

 

رفتی داغت موند رو دلم

 

حیف بودی گلم

 

رفتی دردامو به کی بگم؟

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:30 توسط Mehdi |


چي بگم از کجا بگم؟

 

دردمو با کيا بگم؟

 

بهتره که دَم نزنم

 

حرفي از عشقم نزنم

 

از عشقي که گم شد و رفت

 

عاشق مردم شد و رفت

 

عشقي که بي فروغ نبود

 

براي من دروغ نبود

 

بغضه نشسته تو گلوم

 

وقتي نشستي رو به روم

 

من از خودم چرا بگم

 

بايد از اون چشات بگم

 

خيره تو چشم مست تو

 

دست ميدم به دست تو

 

دل از زمونه ميکنم

 

حرف دلم رو ميزنم

 

چه حالتي داره چشات

 

نرگس ِ بيماره چشات

 

چشم ِ تو خوابم ميکنه

 

مست و خرابم ميکنه

 

وقتي نشستي رو به من

 

از عاشقي بگو به من

 

بذار چشات دل ببره

 

اينجوري باشه بهتره

 

چشات اگه پس نزنن

 

چشماي سر سپردمو

 

ميشه فراموش کنم

 

خاطره هاي مُردمو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:56 توسط Mehdi |


دیر گاهیست که تنها شده ام

باز هم قسمت غم ها شده ام 

من که بی تاب شقایق بودم

قصه ی غریب صحرا شده ام

مگرآینه زمن بی خبرشده است

همدم سردی یخها شده ام

وسعت درد فقط سهم من است 

 که اسیر شب یلدا شده ام  

کاش چشمان مرا خاک کنند

 تا نبینم که چه تنها شده ام

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط Mehdi |


 

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....

اما...

دنیا پر از ریا و دروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد...

امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،

دل دیگری را رنجاندم...

آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه....

یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند...

چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را...

می گریزم و خود را تنها می یابم

در تنهایی غرق سکوت می شوم...

سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد

و چه زجرآور است فریادی که در درون

سینه ام حبس شده است...

کاش میمردم

دیگر طاقت این زندگی را ندارم

کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

دستهایم باز است

پس چرا منتظری؟

سینه ام داغ تمنای تنت

و لبم سوخته ی داغ لبت

من که می دانم تو مشتاق منی

پس چرا منتظری؟

سینه ام در این کویر زندگی لاله ای رویانده

تقدیم تو باد

هر نفس گویی ترنم می کند

من که محتاج تو ام

مرگ چرا منتظری ؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:56 توسط Mehdi |


 من از کودکی سوختم ...

 می گویند کودکان وقتی به دنیا می آیند

  پاک ترین موجودات هستند

  خداوند هم در زمان کودکی سرنوشت انسان را می نویسد

   پس خدایا به کدامین گناه سرنوشتم را چنین نوشتی؟؟؟!!!

 

 دنیا را بد ساختن........

 هر کس که تو دوستش داری تو را دوست نداره

 و هرکس که تو را دوست داره تو دوستش نداری

  و اونی که تو دوستش داری

 و او هم تو را دوست داره

 به رسم آیین به هم نمی رسید

 و این رنج است......

 

  بی تو اسیرم 

  بی تو می میرم

    بی تو در اوج جوانی پیرم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:56 توسط Mehdi |


هميشه اين گونه بوده است: کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.   پيش از آنکه  تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي  مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي.

 هميشه اين گونه بوده است: کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

 هميشه اين گونه بوده است: وقتي  از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ،  فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را  پر از بوسه و نور کند .


 هميشه اين گونه بوده است:
او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:42 توسط Mehdi |


تو مرا می فهمی

من تو را میخواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:15 توسط Mehdi |


سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني

 آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط Mehdi |


چشم چشم دو ابرو                            نگاه من به هر سو

پس چرا نیستی پیشم؟                       نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دو تا گوش                         دو دست باز یه آغوش

بیا بگیر قلبمو                                     یادم تو را فراموش!

چوب چوب یه گردن                             جایی نری تو بی من

دق میکنم میمیرم                               اگه تو دورشی از من

دست دست دو تا پا                            یاد تو مونده اینجا

یادت میاد که گفتی:                            "بی تو نمیرم هیچ جا!"

من من یه عاشق                               همون مجنون سابق

تو تو یه معشوق                                 مثل لیلی و مجنون...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:8 توسط Mehdi |


                                            

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من شــــــــــــاد باش

از عذاب ديدنم آزاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط Mehdi |


ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:23 توسط Mehdi |


valentine

 
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

خواهر کوچکم از من پرسيد
 
من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي 

پنج وارونه چه معنا دارد !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:42 توسط Mehdi |


 

دوستی یک اتفاق است
 
و
 
 
جدایی یک قانون
 

وقتي چشمام تو آسمونا دنبالت ميگشت...

 
وقتي که نگاهت رو نمي شد حتي تو غروب خورشيد پيدا کرد...


وقتي در به درت بودم تا يه روزي بهت برسم و بگم که چقدر دوست دارم ...


هيچوقت فکر نمي کردم که قراره اينقدر راحت از دست بدمت.

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:12 توسط Mehdi |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:54 توسط Mehdi |